|
فکاهی های که در بین مردم افغانستان مروج است
|
|
|
|
||||
|
شخصی در وسط سرک خوابیده بود و یک لهاف را هم روی خود انداخته بود
سخصی دیگری از انجا عبور میکرد وقتی دید کسی در وسط سرک خوابیده رفت پیشش اهسته صدا کرد بیادر میبخشید شما وردکی هستید شخص زیر لهاف با قهر گفت جرا از زیر لهاف هم معلوم میشه . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
استاد از شاگردن پرسید اسمت چیست ؟
شاگرد جواب نداد. استاد برای بار دوم و بار سوم و چهارم پرسید اسمت چیست ؟ شاگرد در اخر گفت اسمم را چی کار داری استاد زیاد عصبانی شده بود گفت میزنم ده کونم شاگرد گفت نامم "چنار" است
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک بچه را در قندهار قیمت گذاری کرده بودند
۱ : در خرابه اگر ... شود یک دالر در هر بار ۲ : در خانه بدون تخت خواب در فرش اگر .... شود ۱۰ دالر در هر بار ۳ : در خانه و در روی تخته خواب اگر .... شود ۵۰ دالر در هر بار یک قنداری پیدا می شود و می گوید که من ۵۰ دالر میدهم ولی در خرابه می کنم ۵۰ بار |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک نفر در ماه رمضا در سر سرک مشغول نان خوردن بود که یک پولیس او را می بیند و دستگیر کرده و پیش قاضی میبرد . میبیند که قاضی در حالت خوردن کباب است
قاضی - خیرتی است چی کار داشتید پولیس - هیچ قاضی صاحب این مرد در سرک داشت نان خوشک می خورد من گفتم بیارمش پیش شما که باهم نان و کباب بخورید |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک وردکی داخل یک دوکان می شود و به فروشند می گوید
بادر قیمت این تلویزیون چند است دوکاندار میپر سد بیادر وردکی هستی وردکی قهر می شود و از دوکان بیرون . میرود و با لباس شیک و پاک بر میگردد و باز میپرسید بیادر این تلویزیون قیمتش چند است . دوکاندار باز میپرسد بیادر از وردک هستی وردکی باز قهر می شود که باز شناخت می رودو مدت سه سال اروپا می رود تا تغیر لباس طرز گفتار و همه و همه اش دهد . وقت بعداز سه سال می اید و میپرسد باز همان دوکاندار می گوید که وردکی هستی وردکی این بار از حد بیشتر قهر می شود و میپرسد که شما از کجا مرا شناختید دوکاندار می گوید بیادر این را که شما می گویید تلویزین این تلویزیون نیست ماشین کالا شویی است
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قوماندان : ببین وقتی وارد کمپ امریکایی ها شدی کوشش کن جایی خودت را بکشی که امریکایی زیاد باشد . بخاطری که هر قدر امریکایی را بکشی در بالاترین جای بهشت برایت خداوند جای می دهد . شخص انتحاری قبول کرد و تمام لوازم انتحار را همراه خود گرفت از قبیل بمب و نارنجک و غیره و راهی کمپ امریکایی ها شد وقتی در دروازه کمپ رسید با مخابره کوچکش به ملا ( قوماندان خودش ) مخابره کرد که من در نزدیک یک امریکایی هستم . حالا خودم را بکشم ملا گفت نه پیش برو داخل کمپ شد دید سه نفر امریکایی در یک گوشه ایستاده هستند باز مخابره کردم که خودم را حالا بکشم . باز ملا برش گفت نه باز هم پیش برو . رفت و رفت تا به محل تمرینات انها رسید باز مخابره کرد که حالا اینجا بیش از ده ها امریکایی است حالا خودم را بکشم ملا گفت بله حالا وقت است که باید به بهشت بروی . شروع کن و خود را بکش و با کلیدی که ترا دادم راست به جنت ( بهشت ) برو و راستی یادت نرود که هر وقت خودت را کشتی الله اکبر از یادت نرود که باز نکند خدای ناخواسته مردار شوی شخص انتحاری اماده شد و چاقوی بزرگی را از بغلش بیرون کرد و باز صدا کرد خود را بکشم ملا از انطرف صدا میزد بله بله خود را بکش الله اکبر الله اکبر شخص هم با صدای الله اکبر چاقو را تا دسته در سینه خود فرو برد و خود را پی روی ده ها امر یکایی کشت |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب هنگام شخصی در وسط سرک یک دوشک را پهن کرد و خوابید و یک کمپل را هم روی خود کشید پولیس امد و از او پرسید
بیادر وردکی هستی ؟ شخص از زیر کمپل جواب داد چرا؟ از زیر کمپل هم معلوم می شود . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک نفر از قندار امده بود دوستش ازش پرسید که در راه چی خبرا بود
نفر اولی گفت در راه دعا کو که طالبا گیرت نکنه اگه که گیر کنه اول خوب میکنه بعد میکشد دومی : اخخخخخ که کشتنش نمی بود |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر توف نخوردی خو نظر میتی
اگر توف خوردی نظر نته و برو |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک زن برای خرید لباس به دوکان میرود . زن یک لباس را انتخاب میکند و به دوکاندار می کوید چون من پول ندارم بجای پول من برایت یک بار از عقب می دهم دوکاندار قبول نمی کند و می گوید که باید از پیش روی بدهد زن هم اسرار می کند که نه از پشت بکن از پیش نمیشه ولی دوکاندار اسرار دارد تا از پیش بکند بلاخره زن میپرسد که از پشت چی نقص برای تو دارد دوکاندار می گوید اگر از پش بکنم خو سر قیمت ان می شود
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مشتری : کاکا جان گلا پیش روی تان ( گل ها پیش روی تان ) یک دانه
گروپ خو برم بته دوکاندار: هی گروپ که چیز نجسی نیست خی چرا میگی که گلاپیش روی تان ( گل ها پیش روی تان ) مشتری : برای که مه ای گروپ را ده تشناب میشانم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ایرانی یک بادرنگ پیدا میکند و با خود دعا دعا میکند میپرسن که برای چی دعا میکنید میگوید که دعا میکنم که داخلش موز( کیله ) باشد
ایرانی پوست کیله را برای خاطره در ویترین نگه داری میکند این جا را کلیک کنید و از این فکاهی های که در باره ایرانی ها در مقابل افغانی ها نوشته شده لذت ببرید
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چیستان های افغانستانی
از داخل اش کشیدم ده لبایش شقیدم غال مغالش کشیدم ( ۱ )
سرخک درازک لایق کونک شمارا دارد ( ۲ )
" هزادگی " روی مه ده روی تو دست مه ده کون تو ( ۳ )
اللمان گرد غار پوپوک سر جادوگر ( ۴ )
جوابات : ۱ : گوگرد ۲ : توشک ۳ : کندوی آرد ۴ : ایزاربند
فکاهی
یک نفر پیش داکتر رفت . مرد : داکتر صاحب کونم درد میکند داکتر : بیار ببینم داکتر ناخونش را در دهن کون شخص گزاشت . داکتر : همین جایش مرد : نه کمی داخلتر داکتر کمی ناخونش را داخل میکند داکتر : همین جایش مرد : نه کمی داخلتر داکتر تمام ناخنش را داخل میکند مرد : کمی داخلتر داکتر دستش را تا به بند دست داخل میکند مرد : کمی باز داخلتر داکتر تمام دستش را تا به ارنج داخل میکند مرد : بله داکتر صاحب همین جا یش درد میکند داکتر : دیوانه خو چرا نمیگویی که گلونم درد میکند
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بزرگترین دروغ دنیا میدانید که چی است ؟
در مسابقه دروغ گویی مردی قهرمان شد که وقتی نوبتش به دروغ گویی رسید شروع کرد . یک ادم در وردک بود در همین موقع از طرف داور مسابقه به عنوان بهترین دروغ انتخاب شد |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوزخی ها از بس غذاهای خراب خورده بودند با هم فکر کردند که بهشتی ها چه خواهند خورد
دو تن از دوزخی ها بالای دیوار بالا شدند تا بهشتی ها را بیبیند دیدند که بهشتی ها غذا های بسیار عالی میخورند دوزخی صدا کرد : های خیر است یک کم به ما هم بدهید بهشتی ها قبول نکردند دوزخی دومی گفت خیر است باز شما پشت اب جوش خو میاید
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وردکی مرد :
هفتادو دو فرشته برای سوال و جواب حاظر شدند . دو فرشته سوال میکرد . هفتاد فرشته وردکی را میفهماند .
قنداری ریس مقرر شد . از اشپزش پرسید که امروز چاشت برای خوردن چی داریم . اشپز جواب داد که برنج. رییس : پس همراه نان چاشت یک سلاته قنداری هم بیاور اشپز رفت بازار هرچه گشت سلاته قنداری پیدا نکرد امد پیش ریس خود گفت که سلانه قنداری نتوانستم که پیدا کنم ریس : خو برو خودت جور کن : آشپز : من که نمیدانم که چی قسم جور میشه " ریس قنداری :خوبرو کون زردک کون ملی کون نیشپیاز کون گشنیز .....را باهم یکجا کن همان میشه سلاته قنداری |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از ظاهر شاه پادشاه سابق افغانستان پرسیدند که : نامرد ترین شخص دنیا کی هست گفت : کسی که از وبلاکی سر بزند و مطالبش را بخواند ولی نظر ندهد |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خواننده عزیز قبل از این که این مطلب را میخوانید یک سوال از شما که ایا قصه گنجشکک طلایی را شنیده اید اگر بله پس این مطلب را نخوانید اگر خواندید پس قصه گنجشکک طلایی را نشنیده اید روزی یک گنجشکک طلایی بود امد روز درخت نشست دید که گنجشکهای دیگر امدن و اورا گفتن که این جای شما نیست گنجشکک طلایی پرید رفت گوشه دیوار نشست اما باز هم اینبار موسونچه امد و گفت که این جای شما نیست گنجشکک پرید رفت و رفت در ساحل دریا دید که یک افریقایی کیرش را کشیده و خیستانده آفتاب میدهد رفت و سر کیر افریقایی نشست اما باز هم افریقایی گفت که برو این جای شما نیست گنجشکک پرسید که پس اینجا جای کی هست افریقایی گفت که این جای اشخاصی است که قصه گنجشکک طلایی را نشنیده است
بیسار ببخشید خواننده عزیز |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از سیاف پرسیدن که برای کی رای میدهی
سیاف : برای کیرم پرسیدن که چرا برای کیرت ؟ سیاف : اول بخاطری که ادم ساز است دوم :بخاطری که سرش در زاه خدا رفته سوم : بخاطری که در برابر زن های فاحشه قیام میکند و بلند میشود |
|||||
|
|||||